دل نوشته های پژمان

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم...زنده به گور-صادق هدایت

 
روزگار سخت
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦
 

سرم که درد می گیرد به حیاط خانه مان می روم و دستانم را در هوا ایستاده به نشانه تسلیم نگه می دارم و جار می زنم:باور کن خسته ام... خسته اما از این دردسر های مکرر ...

از این دردهای بی رحم که پی در پی بر سر بی گناهم فرود می آیند و من همچون میزبانی که هرگز خسته نمی شود از ناچاری به رویش می خندم...

خسته ام از این همه ضعف که در من می روید و نمی گذارد لحظه ای فکرم را به محاصره تو در آورم...

خیلی خسته ام... این زیستن امان مرا بریده... گاه می اندیشم اصلا چرا باید این همه بنویسم و چرا از انگشتان بی رحم صریح گویم کار بکشم برای نوشتن... وقتی دردی درمان نمی شود... وقتی اینگونه برایم فرداها مبهم است...وقتی دستم حتی به خیال تو هم نمی رسد؟ چرا کار بکشم؟ چرا راه بروم؟ وقتی تمام شرایط گل شدنم دارد زیر فشار این دردها له می شود.... چرا ایستادگی کنم به سبک جوانمردان؟ نمی خواهم... دلم برای لجبازی تنگ شده...آخر تو نمی دانی هر چه می دوم تا از این درد بی رحم رهایی یابم چنان از من پیشی می گیرد  و جلوتر از من مرا در آغوش می کشد که حسابی از خودم نا امید می شوم..
باور کن این تنها ماندن هزاران بهتر است از افسوس هایی که فقط من می دانم از نهادم بر می خیزد... افسوس درد بدتری دارد... هر لحظه حسرت، بارها بار آتش به حال و جان آدم می زند... .... من از حسرت بیزارم... آن هم حسرت همراه با واهمه از تو رفتن...

نمی دانم... کسی جز من و آن مهربان همیشه با من و کمی تو هیچ چیز نمی داند... نمی داند من چه می گویم... برای همین دیوانه خطاب می شوم... بگذار تا وقتی این چند روز مانده به پایان همه مانده سر به مهر بماند این درد پنهانی... بعد باور کن من که نباشم لبخندها بالاخره روزی تو را در آغوش می کشند...
بیخیال... مفصل است این درد....


 
 
هیچ در هیچ ....
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤
 

امروز داشتم با خودم فکر می کردم گفتم بیام بنویسم شاید یکی تو دنیا پیدا شد و با من موافق بود.آدم ها میان و میرن.آدم هایی متفاوت با ما و...

همه ی آدم ها زیبا هستند٬هر کسی هم یه جوری زیباست.اما واقعاً اون چیه که باعث می شه زیبایی آدم ها جاودانه و موندگار بشه....خوب بودن٬محبت و پاکی همه جواب این سوال هستند اما یه جواب دیگه هم واسه این سوال هست.از وقتی که عقلم رسید توی ظاهر آدم ها دنبال چیزی بودم که بتونم به وسیله ی اون حتی اعماق وجودشون و قلبشون رو هم ببینم......((عظمت روح آدم ها در نگاهشون پیداست))......و این اصلا به زیبایی مربوط نمی شه٬در واقع به نظرم یه هدیه است٬یه هدیه که خدا به هرکسی نمی ده....روح بزرگ داشتن٬روح درد کشیده وقلبی که همه ی تلخی ها رو احساس کنه همه از عمق چشمایی که می تونن حرفشونو بدون گفتن حتی یه کلمه بزنن پیداست....چشمایی که برق شوق و عظمت غم رو می شه در اون ها دید.

لحظاتی تو زندگی هست که هیچ وقت فراموش نمی شن و تصاویری هستن که واسه ی همیشه در صفحه ی ضمیر ما حک می شن.....((چشمایی که میشه گرمای غم و لذت شادی رو در اون ها حس کرد)).....حرفی که با نگاه زده می شه خیلی موندنی تر٬قشنگتر و با ارزش تر تا اونی که به زبون آورده میشه.....

موافقین؟

 

پانوشت : تقدیم به نگین عزیزم .


 
 
بازگشت دوباره ...
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

11 ماه گذشت ، زمانی نسبتا طولانی ، مایه تعجبه ، دلیلش شاید روشن باشه ، ولی بی شک عاری ابهام نیست، شاید زمان بتونه این ابهامات رو پاسخ بده، به هر حال در این دنیای پر از تاریکی چه چیزی منو وا داشت که بازم به خونه ی قدیمی برگردم ....

   11ماه طول کشید ، اتفاقات زیادی رخ داد ، تا متوجه شدم باید که برگردم ...

    11ماه می شه که فراموش کردم ، و حالا ... برگشتم که دوباره به یاد بیارم ...

   ... که چه اتفاقی افتاد....

 

پژمان


 
 
Bettua etmem üzülme Kafama sıkar giderim
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳
 

راهشو ادامه میده از این خیابون به اون خیابون همه چیزشو از دست داده !! به جز غروری که وجودشو تسخیر کرده ، همه جا صداشو میشنوه یه حسی بهش میگه خودتو باختی .... اما نمی خواد واقعیت رو  به اون شکلی که هست قبول کنه ، چون میدونه همانند یک پسمانده از این دنیا ترد شده و دیگه جایی براش نیست  حتی سطل آشغال بازیافت زباله ، چند تا ×××× ضربدر جلوی اسمشه .... آخر خرابه ها خودشو به قبرستان ی که آخر شهر هستش میرسونه . همه جا رو تاریک میبینه غیر از آتشی که سکوت مرده ها  رو بهم زده نزدیک و نزدیک تر میشه خودشو به قبر کنی که داشت خودشو گرم میکرد میرسونه ، به یادش میاد کاغذ مچاله شده ای رو که قایم کرده بود رو به قبر کن بده  و استعفای خودش رو که از عالیجناب خداوند خواستار شده بود رو بهش تقدیم کنه ، آره استعفا از این دنیای ننگین ی که براش ساخته بودن، آخه تا جایی که یادش می اومد تو تموم اون روزایی که این کره ی خاکی تحملش کرده بود  هیچ منفعتی برای درختای کنار جاده نداشته بود حتی برای لاک پشتی که تو اون روز بارونی میخواست از وسط جاده جون خودشو نجات بده .کاش ساعت 12 می شد و صدای تیک تاک خبر از آخر دنیا رو زود بهش میداد ، بارون شروع به گرفتن میگیره و کم کم نور هم جای خودشو به سیاهی دلربایی میده .راستی  کم کم نوبت ه ابنه که اول ماه بشه و ماه رنگ خودشو از دست بده و آرامش ذهنشو کاملتر کنه تا بتونه گلوله ای که ساعتها انتظار ش رو می کشید  در مغزش خالی بکنه ..... اون مرد و آرمش بازهم به قبرستان شهر سلامی دوباره داد .

 

      

 

پانوشت :

1-       به یاد کایای بزرگ

2-       میخوام اون چند نفری هم که  نیمه شبانه ها مو باهاشون میگذروندمو ×××××بکشم .


 
 
ساعت ای آخر
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

صدای خش خش صندلی آزارم میده ! صدای پای جیرجیرک کنج اتاق میگه چراغو خاموش کن و سیاهی زندگی و کاملترش کن !! راستی شنیدی همه یه رویا یی دارن ؟ منم یه رویا دارم رویای شبایی که هیچوقت کاش و کاش و کاش به روز تبدیل نمیشدن !

اما نمیدونم صدای متناقضی نمیزاره ذهنم آروم بگیره ؟ هه آرامش چه واژه ی منحوسی ه تو دنیای من ؟ اصلا چرا نمیتونم یه لحظه سکوت کنم ! ذهنم سکوت و تحمل نمیکنه !!  به خودم میگم تو خوشبختی بدبخت .... میگم آره تا دلت بخواد خوشبختم ؟

سرمو میخارونم و با حالت بهتی به قلمو ساعت ی که دیگه عقربه هاش نای رفتنو ندارن نگاه میندازم .......

وای بازم صبر اومد ؟ یا صبر ؟ دوباره قراره چه اتفاقی بی افته ؟ اوه از کی تا حالا شدت این حس ااا بیشتر شده ، امشب 29 شب مونده به آخر دنیا ؟ و با شنیدنش یهو اشک تو چشمام جمع میشه و آروم آروم از رو گونه هام میاد پایین .... یاد بچگی ها و گریه های خودم می افتم که برای گمشدن توی کوچه ، چه هق هق ی را انداخته بودم ؟ حس غریبی دارم ، خواستم چراغو خاموش کنم و دستمو بزارم روی سرم و به هیچی فکر نکنم ، اما نمیشه به مرغ گرفتار فکر نکنم ! آی ی ی اگه این فریدون  خدا بیامرز نبود من چکار باید میکردم از دلتنگی ام ؟ لا لا لا     لا لا لا لا   لا لا لا  و شعرمو زمزمه میکنم : وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت ، وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن عشق آواز و نداشت . دیگه آسمون برام فرقی با قفس نداشت ، ای خدا فرقی با قفس نداشت واقعا نداشت . !!!!! یه حسی بهم میگه میخوام برم سر کشو قرصا و چند تا قرص ترامادول بخورمو منگ منگ میگرفتم میخوابیدم آخه خوابم میاد ! به یه خواب طولانی احتیاج دارم ؟ اما هرجا رو نگاه میکنم تاریکه و تاریکه و تاریکه !!!! چرا قلمم جوهرشو بیشتر میکنه تا من بیشتر بنویسم ، یه حادثه ذهنمو آزار میده ، آره یه حادثه تلخ ،مث طعم گس شرابی بود این حادثه که توی جای جای بدنم رخنه کرده ، نمیدونم این سلولای خاکستری مغزم ازش یه نقاشی کشیدن یا نه سند شش دنگ شونو به اسمش کردن ! به خودم میگم آخه ارزششو داره یا داشت که این رنگای سیاهتو بخوای با این حادثه کمرنگش کنی !!! اولش حس میکردم شاید آره ، اما بعدا .......... وای یادم افتاد امشب 29 شب مونده به آخر شب دنیا ، سرمو میزارم رو بالشو با خودم زمزمه میکنم :

 

نمیبخشم تو رو هرگز : برو از خاطرم بیرون : .... نمیتونم بهت بگم دوست دارم ! تحملم نیست برای گریه کردنت ، نمیتونم دیگه تورو داشته باشمت ، آخه تورو به دست غم سپردمت ، هرچی که دارم واسه تو عزیز من ........ آخه تو رو به دست من سپردنت ......

به خودم میگم بخواب و بزار سلولای خاکستری به رنگ آمیزیشون ادامه بدن و تا جایی که جاده جا داره به رفتنشون  ادامه بدن .

ساعت 4:30 نصف شب . دست نوشته های شبانه 167


 
 
نفسهای آخر ....
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
 

سکوت سنگینی مرا در بر گرفته،یا شایدم گوش هایم کر شده اند.چشم هایم سیاهی می روند دست و پایم را ورم شده حس می کنم.نمی توانم دستم را تکان بدهم.یک نوع بی وزنی در وجودم سنگینی می کند.گلویم گرفته است.انگار نه انگار که سرماخوردگی ام چند روز پیش بر طرف شده بود.اما نمی دانم چرا سنگینی بغضم را سنگین تر یا خیلی سنگین تر از همیشه حس می کنم.دیگر نای حرکت ندارم حتی توان نفس کشیدن.چشمم به مردمانی می افتد که از دور نظاره گرم هستند.شاید مرا نمی بینند چون بارها از آنها کمک خواسته بودم.اما نه مرا با دست به یکدیگر نشان می دهند.شاید من سرگرمی جدید آنها محسوب می شوم.بعضی از خنده ریسه میروند.بعضی ها مات و مبهوت و بقیه هم ناراحت . نمی دانم شاید هم اشتباه می کنم.. به هر حال تا حالا اینقدر مورد توجه نبودم.همه به من نگاه می کنند.احساس غرور می کنم.خورشید هم پشتم را کرم گرده پس گردنم را داغ حس میکنم شاید هم قدرت نمایی میکند البته با غرور.گوش هایم چیزی حس می کنند.زوزه هواپیما یا هر چیزی به زبری آن نمی دانم.صدا هر آن نزدیک و نزدیکتر می شود.بطوریکه آن را در کنارم حس میکنم.گوییا می خواهد مرا ببلعد با تمام وجود می ترسم.ناگهان قطع می شود و باز سکوت همه جا را فرا می گیرد.لباس هایم از پشت گره می خورند.دست زمختی را حس می کنم که مرا به طرف خودش میکشد.حس می کنم قصد اذیتم را دارد....از آب نمی توانم دل بکنم ولی با بی میلی تمام به طرفش کشیده میشوم.سکوت بار دیگر می شکند....

 

 بیچاره خیلی وقته تموم کرده ....


 
 
عاری از لطافت ، صفحاتی پر از پوچی
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
 

امروز سخت ترین روز زندگی است.فردا شاید سخت تر از امروز هم باشد و من از فردا بیم دارم.چون امروز مرا ، فردای دیروزم تشکیل داده است و چون من از فردا بیم دارم ، پس من از امروز هم بیم داشته ام.به دلیل اینکه دیروزم را هم ،فردای قبل از دیروزم ساخته بود،من از دیروز هم می ترسیدم وبا این امروزو  دیروز و شاید  فرداها می توان تکرار ترس ها را تا آدم و حوا ادامه داد.به نظر من آدم و حوا خوشبخت ترین انسانها بودند چون آنها در اولین روز خلقت دیروزی نداشتند که آن فردای روز قبل یا فردای دیروز و امروز قبلی باشد.بنابراین آنها فقط از فردا بیم داشتند و امروزشان را بدون بیم و ترس و دلهره دیروز و امروز سپری کرده اند.پس آنها اولین و تنها کسانی بوده اند که توانسته اند برای یک روز هم شده بدون اضطراب و ترس زندگی کنند. . .

(سکوت. سکوت )

همشیه سکوت را دوست داشتم.سکوت را به عنوان پایه ی آرامش می پرستیدم.باور کردنش سخت است،حتی در مواقعی که خانه ام از ازدحام عزیزانم پر بود برای این سکوت مرگ آنها را آرزو می کردم.سکوت و تنهایی برایم جلوه ای از آرامش بودند.

سکوت.سکوت.سکوت.

هیچ وقت از هیچ چیز به اندازه ی سکوت لذت نبرده ام.هیچ وقت نتوانسته ام سکوت را از تنهاییم جدا کنم.هیچ وقت نشده که از سکوت و تنهاییم خسته شده باشم.هیچ کس نتوانسته است دیوارسکوتم را بشکند و وارد خانه ی آرامشم شود.من همیشه در تنهایی به آرامش می رسم و با سکوت.

سکوت.سکوت.

یکبار شکست.سکوتم را می گویم.شکست و من هاج و واج به چهره ی زیبای پرستویی خیره شده بودم که دل شیر داشت.خواند و خواند.روی شاخه ی درخت گیلاس  نشسته بود و می خواند.چنین انتظاری از یک موجود لطیف  را نداشتم.شگفت زده شده بودم و حیران.پرستو ان هم در خانه ی من ؟ چه جسارتی ؟اوایل چندان دلم نمی خواست که که زیاد روبرو شوم.از کفتر های لا بالی همسایه خسته شده بودم.ذهنم با یک اعتماد خاص به قلبم هجوم میبرد که این هم همانند بقیه مهاجر ها یکه مهاجر است؟ خیلی سعی میکردم که عادی و گذرا جلوه کند اما چه کنم که درخت گیلاس حیاط غم حالا جزئی از خانه ی آرامشم محسوب میشد.هفت روز پیش بود.وقتی که خورشید از غرب طلوع کرد،آن پرستو را دیدم.آوازش به قدری دلنشین بود که کم کم او را هم همچون خودم،سکوتم و تنهاییم اهالی خانه ی آرامشم خواندم.نوای شادی داشت با ریتم گمشده ی زندگی.صدایش دلم را میلرزاندو مغزم را به تکاپو وادار می کرددستهایم میلرزید و پاهایم سست میشد وقتی صدایش را می شنیدم.دلم میخواست متلاشی شوم از هم بپاشم و دوباره به دنیا بیایم تا باورم شود که هنوز هم کسی هست که بتوانم مهمان آرامشم کنم و برایش از تنهایی ام بگویم... با اینکه آسمان ذهنم خبر از طوفان میداد  , با صداقت لانه اش را از تکه های امید ساختم تا برای همیشه برایم بخواند.

سکوت.

امروز وقتی غروب خورشید را دیدم ناگزیر به سمت خانه دویدم.کسی نبود که در را برویم باز کند , ناچار از تیربرق محله ی خجالت بالا رفتم تا توانستم بر بام حماقتم برسم...

با تمام وجود مثل پسر بچه ای کودن که هوای شکلات او را از قطار پیاده کرده و حالا که قطار به حرکت در آمده بخاطر مادر خوابیده در قطارش سراسیمه میدود,  دویدم .با هزار بدبختی  خودم را به حیاتم رساندم.وقتی پرستو را ندیدم اضطراب از بام همسایه به حیاط پرید.وقتی چشمم به شاخه ی بی لانه اش افتاد بی درنگ آسمان دلم غرید.ابر انکار پدیدار شد و باران دلهره شروع کرد به باریدن و من دانه های ترس را حس کردم.علفهای هرز نامیدی قد کشیدند و سیلاب حسرت در این حیاط کوچک موج زد و تنها صدای ضجه های پسر بچه به گوشم رسید که از دور به تماشای قطار ایستاده بود.خشت های دیوار چیزی زمزمه میکردند نمی دانم شاید نفرینم می کردند و من خیلی سعی کردم که به آنها بفهمانم که که شاید روزی بتوانند آن نوا را باز بشنوند...

.هنوز خورشید نخوابیده بود که همان سکوت دوباره به دیدارم آمد.نشناختمش.سلام کرد و کنارم نشست.اما نمی دانم که دوباره چرا در دستش تنهایی نبود چرا آشوب را برایم هدیه آورده بود  و نمی دانم چرا جیبش پر از دلتنگی بود.در وجودش تلاطم موج میزد.چقدر نا امیدانه به چهره ام زل زده بود  و مدام از شب برایم می گفت...و من بی توجه به حرفهایش به مهاجری فکر می کردم که چه دیر آمد و چه زود رفت...

با سلام تنهاییم به خودم آمدم... بی مقدمه شروع کرد به وراجی

سردرد خیلی بدی داشتم.یک استکان شراب تلخ  خورده بودم و اثر نکرده بود...

حدس میزدم که از خودش تعریف می کند و از آن مهاجر...

حتی کلمه ای از حرفهایش را نفهمیدم.

فقط توانستم بفهمم که چقدر خوب بوی مرگ می داد...

مرگ...


 
 
نفس بریده ....
نویسنده : پژمان اهورامزدا(محمدی) - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸
 

یه حس بدی دارم .....

نفس کشیدن دیگه واسم سخت شده !! حس میکنم یکی داره یواش یواش داره گلومو فشار میده میخواد چشام و به زور ببنده !!!

خوب حالا بذار از زندگی بگم...اما از کجاش بگم؟!زندگیه دیگه...یه روز خوبه...یه روز دیگه بازم یه کم خوبه!!!اصلا زندگی رو اگه خوب ببینی همیشه خوبه...ولی می دونی خوب دیدنش خیلی کار آسونی نیست ...تازشم اگه همیشه بخوای زندگی رو خوب ببینی و بخندی ...به الکی خوش بودن محکوم میشی و مجازاتشم حبس ابد دندونات تو دهنت میشه...

البته اگه یه کم بخوام منصف باشم باید بگم که زندگی اصلا هم قشنگ نیستاااااااا...گفته باشم!...

یه وقتایی اونقدر جانکاه میشه که نفس آدم به زور بالا میاد...حس خفگی اونم از نوع خاصش...در این مواقع حتی تنفس مصنوعی و از این اکسیژنا که تو بیمارستانها هست هم واسه نجات دادن فرد خفه شونده موثر نیست...فقط میتونی چراغ اتاقتو خاموش کنی و از پنجره به آسمون نگاه کنی و قصدت این باشه که ستاره ها رو بشمری تا خوابت ببره ...

بعدش یهو یه هواپیما ببینی که داره از تو آسمون با خشونت ستاره ها رو کنار میزنه و اصلا هم نوبت رو رعایت نمیکنه و با عجله داره میره...بعدش میگی:اِیــــــــــــــــــــی بابا...اینجا هم هواپیما؟؟!!!!

ترجیحا پرده رو می کشی و تصمیم میگیری چراغو روشن کنی  و بری به کار و زندگیت برسی که هزار جور بد بختی داری ......


 
 
← صفحه بعد