11 ماه گذشت ، زمانی نسبتا طولانی ، مایه تعجبه ، دلیلش شاید روشن باشه ، ولی بی شک عاری ابهام نیست، شاید زمان بتونه این ابهامات رو پاسخ بده، به هر حال در این دنیای پر از تاریکی چه چیزی منو وا داشت که بازم به خونه ی قدیمی برگردم ....
11ماه طول کشید ، اتفاقات زیادی رخ داد ، تا متوجه شدم باید که برگردم ...
11ماه می شه که فراموش کردم ، و حالا ... برگشتم که دوباره به یاد بیارم ...
... که چه اتفاقی افتاد....
پژمان
راهشو ادامه میده از این خیابون به اون خیابون همه چیزشو از دست داده !! به جز غروری که وجودشو تسخیر کرده ، همه جا صداشو میشنوه یه حسی بهش میگه خودتو باختی .... اما نمی خواد واقعیت رو به اون شکلی که هست قبول کنه ، چون میدونه همانند یک پسمانده از این دنیا ترد شده و دیگه جایی براش نیست حتی سطل آشغال بازیافت زباله ، چند تا ×××× ضربدر جلوی اسمشه .... آخر خرابه ها خودشو به قبرستان ی که آخر شهر هستش میرسونه . همه جا رو تاریک میبینه غیر از آتشی که سکوت مرده ها رو بهم زده نزدیک و نزدیک تر میشه خودشو به قبر کنی که داشت خودشو گرم میکرد میرسونه ، به یادش میاد کاغذ مچاله شده ای رو که قایم کرده بود رو به قبر کن بده و استعفای خودش رو که از عالیجناب خداوند خواستار شده بود رو بهش تقدیم کنه ، آره استعفا از این دنیای ننگین ی که براش ساخته بودن، آخه تا جایی که یادش می اومد تو تموم اون روزایی که این کره ی خاکی تحملش کرده بود هیچ منفعتی برای درختای کنار جاده نداشته بود حتی برای لاک پشتی که تو اون روز بارونی میخواست از وسط جاده جون خودشو نجات بده .کاش ساعت 12 می شد و صدای تیک تاک خبر از آخر دنیا رو زود بهش میداد ، بارون شروع به گرفتن میگیره و کم کم نور هم جای خودشو به سیاهی دلربایی میده .راستی کم کم نوبت ه ابنه که اول ماه بشه و ماه رنگ خودشو از دست بده و آرامش ذهنشو کاملتر کنه تا بتونه گلوله ای که ساعتها انتظار ش رو می کشید در مغزش خالی بکنه ..... اون مرد و آرمش بازهم به قبرستان شهر سلامی دوباره داد .
پانوشت :
1- به یاد کایای بزرگ
2- میخوام اون چند نفری هم که نیمه شبانه ها مو باهاشون میگذروندمو ×××××بکشم .
صدای خش خش صندلی آزارم میده ! صدای پای جیرجیرک کنج اتاق میگه چراغو خاموش کن و سیاهی زندگی و کاملترش کن !! راستی شنیدی همه یه رویا یی دارن ؟ منم یه رویا دارم رویای شبایی که هیچوقت کاش و کاش و کاش به روز تبدیل نمیشدن !
اما نمیدونم صدای متناقضی نمیزاره ذهنم آروم بگیره ؟ هه آرامش چه واژه ی منحوسی ه تو دنیای من ؟ اصلا چرا نمیتونم یه لحظه سکوت کنم ! ذهنم سکوت و تحمل نمیکنه !! به خودم میگم تو خوشبختی بدبخت .... میگم آره تا دلت بخواد خوشبختم ؟
سرمو میخارونم و با حالت بهتی به قلمو ساعت ی که دیگه عقربه هاش نای رفتنو ندارن نگاه میندازم .......
وای بازم صبر اومد ؟ یا صبر ؟ دوباره قراره چه اتفاقی بی افته ؟ اوه از کی تا حالا شدت این حس ااا بیشتر شده ، امشب 29 شب مونده به آخر دنیا ؟ و با شنیدنش یهو اشک تو چشمام جمع میشه و آروم آروم از رو گونه هام میاد پایین .... یاد بچگی ها و گریه های خودم می افتم که برای گمشدن توی کوچه ، چه هق هق ی را انداخته بودم ؟ حس غریبی دارم ، خواستم چراغو خاموش کنم و دستمو بزارم روی سرم و به هیچی فکر نکنم ، اما نمیشه به مرغ گرفتار فکر نکنم ! آی ی ی اگه این فریدون خدا بیامرز نبود من چکار باید میکردم از دلتنگی ام ؟ لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا و شعرمو زمزمه میکنم : وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست شوق پرواز و نداشت ، وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن عشق آواز و نداشت . دیگه آسمون برام فرقی با قفس نداشت ، ای خدا فرقی با قفس نداشت واقعا نداشت . !!!!! یه حسی بهم میگه میخوام برم سر کشو قرصا و چند تا قرص ترامادول بخورمو منگ منگ میگرفتم میخوابیدم آخه خوابم میاد ! به یه خواب طولانی احتیاج دارم ؟ اما هرجا رو نگاه میکنم تاریکه و تاریکه و تاریکه !!!! چرا قلمم جوهرشو بیشتر میکنه تا من بیشتر بنویسم ، یه حادثه ذهنمو آزار میده ، آره یه حادثه تلخ ،مث طعم گس شرابی بود این حادثه که توی جای جای بدنم رخنه کرده ، نمیدونم این سلولای خاکستری مغزم ازش یه نقاشی کشیدن یا نه سند شش دنگ شونو به اسمش کردن ! به خودم میگم آخه ارزششو داره یا داشت که این رنگای سیاهتو بخوای با این حادثه کمرنگش کنی !!! اولش حس میکردم شاید آره ، اما بعدا .......... وای یادم افتاد امشب 29 شب مونده به آخر شب دنیا ، سرمو میزارم رو بالشو با خودم زمزمه میکنم :
نمیبخشم تو رو هرگز : برو از خاطرم بیرون : .... نمیتونم بهت بگم دوست دارم ! تحملم نیست برای گریه کردنت ، نمیتونم دیگه تورو داشته باشمت ، آخه تورو به دست غم سپردمت ، هرچی که دارم واسه تو عزیز من ........ آخه تو رو به دست من سپردنت ......
به خودم میگم بخواب و بزار سلولای خاکستری به رنگ آمیزیشون ادامه بدن و تا جایی که جاده جا داره به رفتنشون ادامه بدن .
ساعت 4:30 نصف شب . دست نوشته های شبانه 167
سکوت سنگینی مرا در بر گرفته،یا شایدم گوش هایم کر شده اند.چشم هایم سیاهی می روند دست و پایم را ورم شده حس می کنم.نمی توانم دستم را تکان بدهم.یک نوع بی وزنی در وجودم سنگینی می کند.گلویم گرفته است.انگار نه انگار که سرماخوردگی ام چند روز پیش بر طرف شده بود.اما نمی دانم چرا سنگینی بغضم را سنگین تر یا خیلی سنگین تر از همیشه حس می کنم.دیگر نای حرکت ندارم حتی توان نفس کشیدن.چشمم به مردمانی می افتد که از دور نظاره گرم هستند.شاید مرا نمی بینند چون بارها از آنها کمک خواسته بودم.اما نه مرا با دست به یکدیگر نشان می دهند.شاید من سرگرمی جدید آنها محسوب می شوم.بعضی از خنده ریسه میروند.بعضی ها مات و مبهوت و بقیه هم ناراحت . نمی دانم شاید هم اشتباه می کنم.. به هر حال تا حالا اینقدر مورد توجه نبودم.همه به من نگاه می کنند.احساس غرور می کنم.خورشید هم پشتم را کرم گرده پس گردنم را داغ حس میکنم شاید هم قدرت نمایی میکند البته با غرور.گوش هایم چیزی حس می کنند.زوزه هواپیما یا هر چیزی به زبری آن نمی دانم.صدا هر آن نزدیک و نزدیکتر می شود.بطوریکه آن را در کنارم حس میکنم.گوییا می خواهد مرا ببلعد با تمام وجود می ترسم.ناگهان قطع می شود و باز سکوت همه جا را فرا می گیرد.لباس هایم از پشت گره می خورند.دست زمختی را حس می کنم که مرا به طرف خودش میکشد.حس می کنم قصد اذیتم را دارد....از آب نمی توانم دل بکنم ولی با بی میلی تمام به طرفش کشیده میشوم.سکوت بار دیگر می شکند....
بیچاره خیلی وقته تموم کرده ....
![]()
امروز سخت ترین روز زندگی است.فردا شاید سخت تر از امروز هم باشد و من از فردا بیم دارم.چون امروز مرا ، فردای دیروزم تشکیل داده است و چون من از فردا بیم دارم ، پس من از امروز هم بیم داشته ام.به دلیل اینکه دیروزم را هم ،فردای قبل از دیروزم ساخته بود،من از دیروز هم می ترسیدم وبا این امروزو دیروز و شاید فرداها می توان تکرار ترس ها را تا آدم و حوا ادامه داد.به نظر من آدم و حوا خوشبخت ترین انسانها بودند چون آنها در اولین روز خلقت دیروزی نداشتند که آن فردای روز قبل یا فردای دیروز و امروز قبلی باشد.بنابراین آنها فقط از فردا بیم داشتند و امروزشان را بدون بیم و ترس و دلهره دیروز و امروز سپری کرده اند.پس آنها اولین و تنها کسانی بوده اند که توانسته اند برای یک روز هم شده بدون اضطراب و ترس زندگی کنند. . .
(سکوت. سکوت )
همشیه سکوت را دوست داشتم.سکوت را به عنوان پایه ی آرامش می پرستیدم.باور کردنش سخت است،حتی در مواقعی که خانه ام از ازدحام عزیزانم پر بود برای این سکوت مرگ آنها را آرزو می کردم.سکوت و تنهایی برایم جلوه ای از آرامش بودند.
سکوت.سکوت.سکوت.
هیچ وقت از هیچ چیز به اندازه ی سکوت لذت نبرده ام.هیچ وقت نتوانسته ام سکوت را از تنهاییم جدا کنم.هیچ وقت نشده که از سکوت و تنهاییم خسته شده باشم.هیچ کس نتوانسته است دیوارسکوتم را بشکند و وارد خانه ی آرامشم شود.من همیشه در تنهایی به آرامش می رسم و با سکوت.
سکوت.سکوت.
یکبار شکست.سکوتم را می گویم.شکست و من هاج و واج به چهره ی زیبای پرستویی خیره شده بودم که دل شیر داشت.خواند و خواند.روی شاخه ی درخت گیلاس نشسته بود و می خواند.چنین انتظاری از یک موجود لطیف را نداشتم.شگفت زده شده بودم و حیران.پرستو ان هم در خانه ی من ؟ چه جسارتی ؟اوایل چندان دلم نمی خواست که که زیاد روبرو شوم.از کفتر های لا بالی همسایه خسته شده بودم.ذهنم با یک اعتماد خاص به قلبم هجوم میبرد که این هم همانند بقیه مهاجر ها یکه مهاجر است؟ خیلی سعی میکردم که عادی و گذرا جلوه کند اما چه کنم که درخت گیلاس حیاط غم حالا جزئی از خانه ی آرامشم محسوب میشد.هفت روز پیش بود.وقتی که خورشید از غرب طلوع کرد،آن پرستو را دیدم.آوازش به قدری دلنشین بود که کم کم او را هم همچون خودم،سکوتم و تنهاییم اهالی خانه ی آرامشم خواندم.نوای شادی داشت با ریتم گمشده ی زندگی.صدایش دلم را میلرزاندو مغزم را به تکاپو وادار می کرددستهایم میلرزید و پاهایم سست میشد وقتی صدایش را می شنیدم.دلم میخواست متلاشی شوم از هم بپاشم و دوباره به دنیا بیایم تا باورم شود که هنوز هم کسی هست که بتوانم مهمان آرامشم کنم و برایش از تنهایی ام بگویم... با اینکه آسمان ذهنم خبر از طوفان میداد , با صداقت لانه اش را از تکه های امید ساختم تا برای همیشه برایم بخواند.
سکوت.
امروز وقتی غروب خورشید را دیدم ناگزیر به سمت خانه دویدم.کسی نبود که در را برویم باز کند , ناچار از تیربرق محله ی خجالت بالا رفتم تا توانستم بر بام حماقتم برسم...
با تمام وجود مثل پسر بچه ای کودن که هوای شکلات او را از قطار پیاده کرده و حالا که قطار به حرکت در آمده بخاطر مادر خوابیده در قطارش سراسیمه میدود, دویدم .با هزار بدبختی خودم را به حیاتم رساندم.وقتی پرستو را ندیدم اضطراب از بام همسایه به حیاط پرید.وقتی چشمم به شاخه ی بی لانه اش افتاد بی درنگ آسمان دلم غرید.ابر انکار پدیدار شد و باران دلهره شروع کرد به باریدن و من دانه های ترس را حس کردم.علفهای هرز نامیدی قد کشیدند و سیلاب حسرت در این حیاط کوچک موج زد و تنها صدای ضجه های پسر بچه به گوشم رسید که از دور به تماشای قطار ایستاده بود.خشت های دیوار چیزی زمزمه میکردند نمی دانم شاید نفرینم می کردند و من خیلی سعی کردم که به آنها بفهمانم که که شاید روزی بتوانند آن نوا را باز بشنوند...
.هنوز خورشید نخوابیده بود که همان سکوت دوباره به دیدارم آمد.نشناختمش.سلام کرد و کنارم نشست.اما نمی دانم که دوباره چرا در دستش تنهایی نبود چرا آشوب را برایم هدیه آورده بود و نمی دانم چرا جیبش پر از دلتنگی بود.در وجودش تلاطم موج میزد.چقدر نا امیدانه به چهره ام زل زده بود و مدام از شب برایم می گفت...و من بی توجه به حرفهایش به مهاجری فکر می کردم که چه دیر آمد و چه زود رفت...
با سلام تنهاییم به خودم آمدم... بی مقدمه شروع کرد به وراجی
سردرد خیلی بدی داشتم.یک استکان شراب تلخ خورده بودم و اثر نکرده بود...
حدس میزدم که از خودش تعریف می کند و از آن مهاجر...
حتی کلمه ای از حرفهایش را نفهمیدم.
فقط توانستم بفهمم که چقدر خوب بوی مرگ می داد...
مرگ...
یه حس بدی دارم .....
نفس کشیدن دیگه واسم سخت شده !! حس میکنم یکی داره یواش یواش داره گلومو فشار میده میخواد چشام و به زور ببنده !!!
البته اگه یه کم بخوام منصف باشم باید بگم که زندگی اصلا هم قشنگ نیستاااااااا...گفته باشم!...
یه وقتایی اونقدر جانکاه میشه که نفس آدم به زور بالا میاد...حس خفگی اونم از نوع خاصش...در این مواقع حتی تنفس مصنوعی و از این اکسیژنا که تو بیمارستانها هست هم واسه نجات دادن فرد خفه شونده موثر نیست...فقط میتونی چراغ اتاقتو خاموش کنی و از پنجره به آسمون نگاه کنی و قصدت این باشه که ستاره ها رو بشمری تا خوابت ببره ...
بعدش یهو یه هواپیما ببینی که داره از تو آسمون با خشونت ستاره ها رو کنار میزنه و اصلا هم نوبت رو رعایت نمیکنه و با عجله داره میره...بعدش میگی:اِیــــــــــــــــــــی بابا...اینجا هم هواپیما؟؟!!!!
ترجیحا پرده رو می کشی و تصمیم میگیری چراغو روشن کنی و بری به کار و زندگیت برسی که هزار جور بد بختی داری ......

با سلام :
از تموم دوستا و رفقایی که اومدنو زحمت کشیدن به هر شکل نظراتشونو نوشتن و انتقاداشونو ارائه دادن ممنونم . خیلی از دوستا برداشت هایی از فقر رو نوشتن و به خیلی از مسائل ی که میشه بهش پرداخت اشاره کردن ، ولی نباید اینو از بیاد ببریم که این قضیه یک مسئله رادیکالی هستش و باید بهش پرداخت ، هر چیزی ممکنه ریشه های مختلفی برای وقوع یک حادثه رو داشته باشه !! اما باید فهمید و درک کرد مسئله رو بعد برای حل اون اقدام کرد . 
دوشنبه بود و هوا خیلی گرم . چراغ قرمز هم از همیشه طولانی تر. یک دفعه احساس کردم چیزی به شیشه ماشین خورد محکم، شیشه رو دادم پایین. یه دسته گل رز سرخ داشت روی دوش یکی راه می رفت! چند ثانیه ای بیشتر تا سبز شدن چراغ نبود. صدایش کردم آهای ... یه دختر کوچولوی ناز... با صورتی که داد می زد روزهاست زیرا آفتاب رنگ خودش را به آفتاب داده است. چشمهای گود افتاده صورتی گرد و مهربان. کنار ماشین ایستاده بود و لبخند کودکانه اش دلت را می برد به وسعت صفای روستا و دود و دم و شلوغی را یک آن از ذهنت می پراند. پول که به اش دادم برق توی چشاش دوید و خون توی صورتش. جلدی دو تا شاخه رز گرفت طرفم. گفتم نه گل نمی خواهم ابروهایش بدجوری به هم نزدیک شد مثل یه زن پنجاه ساله گلها رو از دستش گرفتم و تندی پرسیدم اسمت چیه؟ از خجالت سرخ شده بود و گم بین گلای توی دستش ...
صدای بوق ماشینها یعنی چراغ سبز شده. توی آیینه فقط تکان خوردن لبهایش را دیدم. تمام فضای ماشین عطر رز به خودش گرفته بود...
امروز چهارشنبه است فقط اومدم که اون دختر رو ببینم ماشینویه جایی پارک می کنم و می رم سر چهار راه خبری از دخترک نیست. یک ساعتی منتظر بودم تا اینکه بالاخره سروکله اش پیدا شد سه چهار تا دسته گل بزرگ انداخته بود روی شونه اش. نمی دوم چطور جلوشو می دید بی اختیار دویدم طرفش گفتم دختر خانم برگشت. گلارو کنار زد. یه پسر بود هم قد و قواره اون اما...
- گل می خواین آقا؟
- نه نه. ممنون.
برگشتم که برم ولی... چه شباهتی. حتماً برادرشه دوباره برگشتم.
- آقا پسر؟
-گل می خواین؟
خنده ام گرفت و گفتم آره بیا. بگو ببینم اون دختر کوچولویی که اینجا گل می فروخت خواهرته؟ چرا نیست امروز، سرشو انداخته بود پایین و داشت با کفشاش آسفالتهایی که به راحتی توی این گرما منتظر بودن یکی باشون وربره تا از زمین جدا بشن رو می کند. لبهاشو گاز می گرفت و آب دهانشو با خشم پایین می داد جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم روی شونه اش و با دست دیگه چونه اش رو گرفتم بالا که ... اشک صورتش را خیس کرده بود ولی مرد و مردونه نمی خواست کسی گریه شو ببینه. با گوشه آستینش صورتشو خشک کرد و...
- دیروز یه ماشین اونو زیر گرفت و...
-خب حالا حالش چطوره؟
نفسش بریده بریده شده بود و بغض توی گلویش گیر افتاده بود... یه دفعه کتفشو از زیر دستم کشید و دوید. فقط می دوید و می دوید... از اون طرف خیابون نگاهم به شاخه گل رزی بود که روی داشبورت ماشین خشک شده بود. اصلا نفهمیدم پلیس داره برام جریمه می نویسه... برگه رو برداشتم و سوار شدم.
چه عطری داشت این معصومیت و فقر...

کودکان امروز، رفاه را امروز می خواهند تا فردا شهروندان سالمی باشند و بزهکار و مجرم خطاب نشوند.
کودکان امروز، آرامش و نشاط را، امروز می خواهند تا فردا افسرده، بیمار و جانی قلمداد نشوند .
کودکان امروز، آزادی و دموکراسی را، امروز می خواهند تا فردا اخلالگر، شورشی و تروریست نامیده نشوند.
کودکان امروز، برابری و آزادی رشد و اندیشه را، امروز می خواهند تا فردا محکوم به حبس در طبقه بندی های جنسی، شهروندی درجه ای، تضادهای قومی و نژادی و افکار و زندگی ارتجاعی و اجباری نشوند.
کودکان امروز جهان سالاران فردایند. همچنانکه کودکان دیروز جهان سالاران امروز.
بگذارید امروز، کودکان در آزادی، برابری، امنیت و رفاه زندگی کنند تا جهان فردا از فقر و بیماری، وحشت و ناامنی، جرم و جنایت، حبس و بند، ترور، تبعیض و ارتجاع بری باشد
گاه گاهی که در ذهن خود غوطه ور میشم به عمق جامعه و محیط پیرامونی خود کشیده میشم،سوالات و اما و اگرهای بی شمار در دنیای ذهنم صف آرایی میکنند.به غالب جامعه و اکثریت مردم که مینگرم میبینم یه محورمشترک دارند بنام فقر!
معمولا اینگونه است که محور و وجه مشترک هرچیزی بمعنی نقطه پیوند و نقطه ثقل و اتکاء آن چیز بحساب میآید، اما محور و وجه مشترکی که در بین محیط پیرامونی و غالب جامعه ام میبینم نه تنها مردم را بهم پیوند نمی دهد که عاملی شده برای جدایی و ویرانگری و نابودی آنها و جامعه، از خودم میپرسم فقر زاییده چیست که اینگونه ویرانگر و سوزاننده است؟ و هرکه را بخواهد به خاک سیاه میکشاند؟ و دوباره میپرسم: چرا؟!
چرا کشوریکه دارای سرمایه های سرشار طبیعی است باید از فقر ونداری رنجور باشد؟!چرا بجای اینکه مردم بانشاط و توانمند باشند، به عناصری ضعیف،محزون و مایوس مبدل شده اند؟!
این خواست و اراده از کجا نشات گرفته که اینگونه تار و پود بخش مهمی از جامعه بر اثر نداری و ضعف اقتصادی بی رمق و از هم گسیخته گشته است؟!
چرا باید کسانی تو این مملکت ِ مملو از ثروت و نعمت حتی برای تهیه نان شب با مرگ و هزاران خطر و مشکل دست و پنجه نرم کنند؟! و برخی آنقدر در ناز و نعمت غرقند که سردر گم در امور دنیوی خودند!!
چرا باید خانمی جوان برای تامین معاش ِ زندگی و پوشش خود و حتی خوراک فرزند دلبند خود راهی ندارد جز اینکه به پست ترین حقارتها (تن فروشی) تن در دهد؟!{خانمهایی که در کلانشهرهایی چون تهران مثل دست فروشان کنار خیابانها با قیمتها و رنگ ولعابهای متفاوت بوفور یافت میشوند}... و پدری بخاطر اینکه دست خالی نزد زن و بچه خود بر نگردد باید در برابر هرکس و نامردی گردن خم کند و حتی مجبور به انجام خلاف،دزدی و پایمال نمودن حقوق دیگران شود؟! ...و گاهی هم به کسانی فکر میکنم که روزی خوب و پاک بودند؟ اما امروز دزدی میکنند! در تلاش برای لقمه نانی دزد و قاتل میشن. و نیز زنانی که در نبود همسری که در زندان است تن فروشی میکنه تا جلوی دیگران کم نیاره؟!
با خویش زمزمه میکنم: آیا اینان شایسته ترحم نیستند؟! چرا این بدبختها توی جامعه ما مجازات میشن ؟ حتی به اعدام و چوبه دار و سنگسار محکوم میشن در حالی که از سر اراده خود بدنبال چنین سر نوشتی نبودند؟!! در حالی که مفسدان واقعی در پناه ثروتی که از حلقوم همان فقرا بدست آوردند سرومرو گنده در این مملکت جولان میکنند؟!! و می پرسم: جامعه چرا اینقدر بی رحمه!؟ چرا عضو و وصله عفونت زده و بیمار خود را به جای مجازات مداوا نمیکنه؟ مگه در سمینارها و فیلمها و نوشته ها و داستانها همه نپذیرفته اند که :
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
و بازهم پرسشی دیگر اینکه: چرا مردمانی، ازمجازات اعدام آدما و هم نوعان خویش خوشحال میشوند؟!
این خوشحالی نشانه چه چیزیست؟! نشانه پاکی و بری بودن است یا بریدن و دوری انسان از اعضا و انسانیت خویش؟!
آیا خوشحالی که در هنگام تماشای مجازات اعدام دیگران حتی گناهکاران به برخی دست میده حکایت از خروج عضویت آنان از دایره بنی آدم نیست؟! براستی کدامیک در دایره آدمیتند؟ آنها که بخاطر فقر به عناصر خلاف و جنایت تبدیل میشوند؟ یا آنها که پا روی پا میگذارند و از مشاهده فقر دیگران،خلاف دیگران و مجازات و اعدام هم نوعان لذت می برند و اصلا هم فکر نمیکنند که چرا برخی آدما به چنین سرنوشتی گرفتار میشوند؟!
... هرچه در ذهن خود بیشتر چرخه میزنم باز در جستجوی پاسخ این پرسش سر گردانم که: براستی این فقر چیست که اینهمه انسان را حقیر و ذلیل میکنه؟! فقر چه نوع سلاح ویرانگری است که آدمیت را از عرش به فرش میکشاند؟!
وقتی بیاد انفجار اتمی هیروشیما و ناکازاکی ژاپن می افتم،میبینم که بمب اتم، خانه های انسانها را ویران و تن آدمیت را به خاکستر تبدیل کرد ولی قادر به حذف و آسیب رسانی به کرامت و تقدس انسانی نگردید اما فقر و تهی دستی چیزی است که قادر به حذف کرامت و هویت انسانی انسانهاست؟!
کرامت انسانی در برابر مخربترین سلاح میایستد و قامت میکشد اما در برابر فقر زانو میزند و چون برگی خشکیده از شاخه فرو می ریزد .
فقر در شتاب لحظه ها، انسانها را به پست ترین جایگاه ممکن میکشاند.آه ! فقر، فقر!
گاهی که سوژه های دهشتناک و ناهنجاریهای انسانی را در محیط خود مینگرم ته دلم میسوزد،بجای اینکه بگویم ریشه ظالم بسوزد دستان را بسوی آسمان کبود بالا میبرم و با تمام وجودم میگویم : خدایا ! فقر را با تمام هم کیشانش بسوزان و فقر ستیزان را یاری گردان.
در توصیف فقرو فقیری شادروان دکتر شریعتی چه زیبا فرموده : « آدم وقتی فقیر میشه،خوبی هاش هم حقیر میشه امّا کسیکه زور داره یا زر داره،هنر می بینند عیباشو، حرف حسابی میشنوند چرنداشو»
فقر نه تنها جسم را که رفته رفته هویت انسانها را به مرگ و نابودی میکشاند،وقتی فقر تو یک جامعه ای نهادینه بشه دیگه هیچ کرامتی برای انسانها باقی نمی مونه.
با زایش فقر در یک جامعه،هنر،خوبی و صفات برجسته و بیاد ماندنی انسانها به پرته نیستی و فراموشی سپرده میشه. فقر انسانیت را تحقیر و آدمیت را متزلزل و مضمحل میگرداند.
درپایان در پاسخ به این دغدغه ذهنی و تکاپوی فکری خود تنها به این نتیجه میرسم که: فقر چهره کریه بی عدالتی در جامعه ماست» نظر شما چیست؟

نظرات ()